تبليغاتX
دخترك

دخترك

بي تو حديث بودنو باور ندارم

اگه از خودت از دنیات از زندگیت بدت میاد

اگه می خای خودکشی کنی نترس .چون من هم از زندگیم خسه شدم

دیگه نمی خام وجود داشته باشم.دیگه نمی خام کسی و ببینم

میخام خدا رو بکشم. همش تقصیر اون بود .(هرکی بگه تقصیرای خودت رو گردن خدا ننداز میزنم تو دهنش).وقطی خدا آدم رو دوست نداشته باشه آدم باید چکار کنه؟

الان من چکار کنم؟

دیگه از من سراغ نگیرید.میخام یه تفنگ بردارم و تموم آدم های روی زمین رو بکشم بعدش هم بشینم تا ببینم چی پیش میاد.

هی خو بواقه(دعای معروق قله)

هرکی خواست خودکشی کنه خبر بده باهم خودکشی کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

اگه از خودت از دنیات از زندگیت بدت میاد

اگه می خای خودکشی کنی نترس .چون من هم از زندگیم خسه شدم

دیگه نمی خام وجود داشته باشم.دیگه نمی خام کسی و ببینم

میخام خدا رو بکشم. همش تقصیر اون بود .(هرکی بگه تقصیرای خودت رو گردن خدا ننداز میزنم تو دهنش).وقطی خدا آدم رو دوست نداشته باشه آدم باید چکار کنه؟

الان من چکار کنم؟

دیگه از من سراغ نگیرید.میخام یه تفنگ بردارم و تموم آدم های روی زمین رو بکشم بعدش هم بشینم تا ببینم چی پیش میاد.

هی خو بواقه(دعای معروق قله)

هرکی خواست خودکشی کنه خبر بده باهم خودکشی کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

بازدید از موزه

سلام

من در سایت خوابگاهم.امروز با قلندر رفته بودیم موزهی آبگینه که  موزه ی سفالینه و شیشه بود و موزه ی ملی ایران که

اون هم کلی جالب بود . مرد نمکی رو دیدیم . چند تا بت هم بود مجسمه ی دوران هخا منشی از زیویه هم تکه ای از تابوت و یه چند تا شیئ کوچولو داشت.خلاسه کلی گشتیم. اینقد گشتیم که پامون درد گرفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

ولیعصرم

یه جای بد .با جهانبخشم. خیلی چیزا هست که بایدبنویسم ولی وقت ندارم.مثلا فخر الدین زن گرفته

امروز قلندر سر کلاس سندلیش افتاد کلی خندیدیم.یه استاد بد دچار خودسیفونی شد(کنف شد) تقسیر خودش بود. سه چهار شب پیش اینقد خندیدم که سدام گرفت.فعلا بای.
 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

من اينك نه منم

دیروز ۱۳ بدر  نقطه ی عطف خاطرات شش ماه گذشته است

هفدهم باید بروم ساعت هشت اتوبوس حرکت میکند.و من به سوی غربت روانه میشوم. تا شهری به بزرگیه تهران بگوید که بی در و پیکر است.

اینک من نه منم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

هيچي

از وقتی که رفتی دیگه حوسله ی هیچی روندارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

دیشب داستانی که می خواندم قهرمانش خودکشی کرد.

وقتی خط های آخر را خواندم دیگر حال هیچ کاری را نداشتم فردایش تا ساعت ۱۱ در رخت خواب بودم.الان هم سرم خیلی درد میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

« چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟... وقتی با آن دو حفر‌ه‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو،چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود،؟تو كه از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...»

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط سامان الف  | 

دیشب خیلی فکر کردم.با خودم کلنجار رفتم .

گاهی وقتا آدم از خیلی چیزا خسه میشه منم یه آدمم دیگه دوست ندارم کتاب بخونم ولی نمیتونم.

یا خیلی چیزای دیگه وکه نمیشه گفت مثلا دوست دارم بعضی ها رو ببینم ولی نمیبینم درعوض بعضی های دیگه که قیافشون به کاووس یمونه .........

تو بگو چکار کنم .تو که از یه کهکشان دیگه یی

دیگه داره فصل زمزمه های ترانه هایی که دوست دارم تموم میشه

دیگه نمیشه واست ترانه بخونم وبگم:

برای طلوع  چشمات من شبی دوباره میخام

تو رو چون بازیه چشمت با خودم یگانه میخام

آینه ای در روبه روی عشق بی اندازه میخام

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط سامان الف  |